نوحه‌ي آمدن امام حسين(ع) به كربلا

 فرمود شاه تشنه لب دشت بلا اينجاست   دشت بلا اينجاست   

ميعاد ما از وعده‌ي قالو بلا اينجاست          كوي مِنا اينجاست        

گيريد بار از ناقه‌ها اي نوجوانانم

كاين جا ملاقاتم شود با وصل جانانم

بيرون نهادن يك قدم زين دشت نتوانم

عهدي‌كه بستم با خدا، جاي وفا اينجاست

گيريد بار از ناقه‌ها در اين زمين يكسر

زيرا مقام ما بود ، اين دشت تا محشر

اينجا تلاقي مي‌كند امواج خير و شر

آنجا كه حق مي‌گردد از باطل جدا، اينجاست

گيريد بار از ناقه‌ها اي همرهان من

كاين دشت باشد جاودان ما را همه مسكن

ريزد در اينجا خون ما از خنجر دشمن

قربانيان دوست را كوي مِنا اينجاست

گيريد بار از ناقه‌ها قامت برافرازيد

در جاي پستي خيمه‌ي زينب بپا سازيد

دانم كه در صدق و صفا بي مثل و ممتازيد

جائيكه خواهد شد وفا عهد شما اينجاست

گيريد بار از ناقه‌ها يكسر در اين هامون

كس را نشايد از شما گامي نهد بيرون

جائيكه گرديد از جفا غلطان به خاك و خون

از تير و تيغ و نيزه قوم دغا اينجاست

سرّاج اگر مستوجب الطاف احساني

سر تا به پا مستغرق شوق خراساني

غافل چرا از حائر شاه شهيداني

آنجا كه گردد مستجاب از تو دعا اينجاست

 

 

توبه‌ي حُرّ

 نادم و شرمنده، حُرِّ رو سياهم يا حسين       رو سياهم يا حسين

من پشيمانم، خدا باشد گواهم يا حسين      عذر خواهم يا حسين

                            

من جسارت كرده‌ام بد كرده‌ام بد كرده‌ام

من جهالت كرده‌ام بد كرده‌ام بد كرده‌ام

خُلفِ بيعت كرده‌ام بد كرده‌ام بد كرده‌ام

بيش از اين شرمنده، اي مولا مخواهم يا حسين

سر ببُر با تيغ تيزم يا به قرآنم ببخش

توبه كردم! عفو كن اي شاه خوبانم ببخش

مجرمم، تقصير كارم، محض يزدانم ببخش

بنده‌ام من چاكرم من خاك راهم يا حسين

بگذر از جرمم، مطيع از نفس شيطاني شدم

تابع نفس هوا، اي سِرّ يزداني شدم

پنج روزي دل فريب عالم فاني شدم

رس به فريادم كه مغضوب اِلاهم يا حسين

راه را من بر تو بستم توبه كردم يا حسين

قلب زارت را شكستم؛ توبه كردم يا حسين

رفته‌است چاره ز دستم، توبه كردم يا حسين

مي‌شود آيا ببخشائي گناهم يا حسين!؟

در هراس انداختم من عترت غم پرورت

عذرخواهي كن ز حُرّ در نزد زينب، خواهرت

 مي‌دهم سوگند تو را آقا به جان مادرت

دِه تو در ظل لواي خود پناهم يا حسين

بر ندارم سر ز خاك مقدمت تا رستخيز

دل ز مهرت برنگيرم گر كنندم ريز ريز

اي امام مهربان تو‌ آبرويم را مريز

عفو جرم خويش را من از تو خواهم يا حسين

«هاشمي» خواهد گذارد جبهه بر دربار تو

تا شود مستغني از درگاه فيض آثار تو

مرقدش گردد شها خاكِ ره زُوّار تو

حق ببخشايد به تو شايد گناهم يا حسين

 

 

نوحه‌ي امام حسين(ع)

 اين دل تنگم كند هر دم هوايت يا حسين             جان فدايت يا حسين

روز و شب نالم ز عشق كربلايت يا حسين           اي علي را نور عين

                            

كربلايت يا حسين شد قبله‌گاه عاشقان

قبله‌گاه عاشقان و پايگاه عاشقان

بوده از روز ازل هم وعده‌گاه عاشقان

آمدي خوش در زمين وعده‌گاهت يا حسين

كربلايت يا حسين منزلگه جانان شده

كربلاي پر صفايت روضه‌ي رضوان شده

هر كه آمد در عزايت ديده‌اش گريان شده

اي به قربان تو و بزم عزايت يا حسين

كربلا شد قبله‌گاه عاشقان حق پرست

هر كه شد عاشق، ترا داد اندرين ره پا و دست

هر كه آمد در عزايت با دو چشم‌تر نشست،

شامل او مي‌شود لطف خُدايت يا حسين

كربلايت قبله‌گاه اهل ايمان گشته‌است

خاك قبرت توتياي چشم حوران گشته‌است

نام نيكت مرحم قلب پريشان گشته‌است

جان فداي تربت معجز نمايت يا حسين

در مناي عشق جانان، خوش تن و سر داده‌اي

شبه روي مصطفي، شهزاده اكبر داده‌اي

ساقي طفلان، ابوالفضل دلاور داده‌اي

با عليّ ِاصغر شيرين لقايت يا حسين

جسم پاكت بر زمين افتاده بر روي تراب

عرش گفتا بر زمين يا ليتني كُنت تراب

ناله كردي از عطش ياللعجب در جنب آب

مي‌رسد بر گوش جان‌ها، ناله‌هايت يا حسين

يا حسين «بامشكيَم» ،هستم گداي كوي تو

آرزو دارم ببوسم خاك عنبر بوي تو

هست و در روز جزا چشم خلائق سوي تو

دستگيري كن شها از اين گدايت يا حسين

 

 

نوحه‌ي علي اصغر (ع)

 اي شاهباز عشق و، يار و نصيرم اصغر      طفل صغيرم اصغر

در راه عشق داور، باشي سفيرم اصغر       بدر منيرم اصغر              

اصغر به‌روي دست بابا بخواب نازي

در خوابت اي پدر جان باشد نهفته رازي

از خنده‌ات شد افشا، اسرار عشقبازي

در عرصه‌ي شفاعت، باشي مشيرم اصغر

گر مادرت ربابه در ماتمت حزين است

زينب زماجرايت، محزون و دل غمين است

اما شهادت تو، از بهر حفظ دين است

اي كشته در طريق حيّ قديرم، اصغر

از سوز تشنه كامي خشكيده گر زبانت

بدريده گر گلويت پيكان دشمنانت

شهد شهادتت كرد، شيرين لب و دهانت

اي شمع محفل جان، بدر منيرم اصغر

آب از عدو نمودم اي تشنه لب تمنّا

تا كام تو كنم تر قلبم دهم تسلاّ

دادند پاسخم را تير سه شعبه اعدا

اي شاهد صغير و خير كثيرم اصغر

تو رهسپار گشتي اينك به سوي داور

گهواره‌ي تو خالي مانده براي مادر

از سوز دل ربابه گويد به‌ديده‌ي‌تر

كو نوگل اميدم ناخورده شيرم اصغر

در خيمه‌گه سكينه ديگر ندارد اصغر

گه سوزد از غم تو گاهي ز هِجر اكبر

گويد به چشم گريان، اي نازنين برادر

بي تو ز زندگي و از عمر سيرم اصغر

خون تو را پدر جان، برآسمان فشانم

تا بر زمين نريزد اي راحت روانم

گريند در عزايت تا حشر دوستانم

از لطف دستشان گير، طفل صغيرم اصغر

اي ماه پاره‌ي من نور دل حسيني

هم چون پدر به‌دوران، تو نور نيّريني

باب الحوايج‌هستي ملجأ بر عالميني

بر دوستان نگاهي اي بي‌نظيرم اصغر

گويد (مقدّم) از جان اي‌كردگار قيوم

ما را مكن ز احسان، زالطاف خويش محروم

كن قسمت محبان، قبر حسين مظلوم

كانجا ز دل بگويم بنگر حقيرم اصغر

 

 

نوحه‌ي حضرت علي اكبر (ع)

 اكبر از خيمه‌گه عازم ميدان شده

عمه‌اش بهر او زار و پريشان شده

زاده‌ي مرتضي ـ در ره حق فدا

واحسينا ـ واحسينا

اي خدا ! اكبرم، روح و روانم رود

نوجوانم علي، تاب و توانم رود

نور چشمان من ـ راحت جان من

واحسينا ـ واحسينا

شد روان از بَرم شبل رسول امين

سوي قوم دغا به جنگ اين مشركين

اين جوانم بود ـ عين جانم بود

واحسينا ـ واحسينا

همچو جدش علي، جنگ نمايان نمود

او دفاع از حريم دين و قرآن نمود

از دم ذوالفقار ـ دشمنان در فرار

واحسينا ـ واحسينا

ناگه از تيغ كين فرق علي چاك شد

جايش از پشت زين به دامن خاك شد

ناله زد اي پدر ـ سوي اكبر نگر

واحسينا ـ واحسينا

شاه دين با شتاب به سوي آن نوجوان

رفت و صورت نهاد به صورتش با فغان

ناله زد از جگر ـ پسرم اي پسر

واحسينا ـ واحسينا

پسرم اي علي ديده‌ي خود باز كن

لب گشا با پدر يك سخن آغاز كن

ام ليلا بيا ـ‌ اكبرت شد فدا

واحسينا ـ واحسينا

در حريم حسين شيون و غوغا شده

در غمش نوحه‌گر حضرت زهرا شده

ناله بانوان ـ‌ شد سوي آسمان

واحسينا ـ واحسينا

مي‌كند ناله «با مشكي»‌ غمگين مدام

نوحه‌خواني كند بهر حسين صبح و شام

اي شه كربلا ـ‌ كن شفاعت مرا

واحسينا ـ واحسينا

 

 

نوحه‌ي حضرت علي اكبر (ع)

اكبر جوانم كشته‌شد آه و واويلا

سرو روانم كشته‌شد آه و واويلا

تا ناله‌ي اكبر شنيد شاه مظلومان

آمد سر نعش علي جانب ميدان

خود را فكندي روي او ديده گريان

گفتا جوانم كشته‌شد آه و واويلا

شاه شهيدان بر سرش با فغان آمد

اندر بر مه پيكرش با فغان آمد

بنشست شاه دين برش با فغان آمد

سرو روانم كشته‌شد آه و واويلا

گفتا به صد شور و نوا كشته‌شد اكبر

اي اهل بيت مصطفي كشته‌شد اكبر

اي مادرش ليلا بيا كشته‌شد اكبر

تاب و توانم كشته‌شد آه و واويلا

اي نوجوانان بني‌هاشمي يكسر

آئيد و ببينيد غرقه خون، پيكر اكبر

سوي حرم او را بَريد چون گل پرپر

ديگر جوانم كشته‌شد آه و واويلا

آمد سر جسم علي، آن شه عطشان

رخ بر رخ اكبر نهاد ديده گريان

فرياد از دل بركشيد از دل سوزان

گفتا جوانم كشته‌شد آه و واويلا

«بامشكيا» خون گريه كن از غم اكبر

تا زنده‌اي اندر جهان از غم اكبر

گفتا شه لب تشنگان از غم اكبر

آخر جوانم كشته‌شد آه و واويلا

 

 

نوحه‌ي حضرت علي اكبر (ع)

 اكبر ناكام من  سرو گل‌اندام من

هر كه بشد عاشق روي نبي

خواست ببيند خط و موي نبي

ديد به تو جلوه و خوي نبي

رشته‌ي گيسوي تو شد دام من

اي پسرم نوثمرم يا علي

نور دوچشمان‌ترم يا علي

اي رخ ماهت، قمرم يا علي

اي‌كه توئي مايه‌ي آرام من

مادر تو رنج فراوان كشيد

تا چه تو يك سر و قدي پروريد

آه كه عيش تو به عالم نديد

حسرت رويت شده فرجام من

شانه بر اين زلف فتان كرده‌اي

خون به دل پير و جوان كرده‌اي

از غمت عالم به فغان كرده‌اي

اي رخ تو لاله‌ي گلفام من

اكبر من جانب ميدان مرو

يوسف من جانب گرگان مرو

آه! چنان باد شتابان مرو

صبر كن اي سرو گل‌اندام من

واي خدا اكبر من مي‌رود

نور دو چشم‌تر من مي‌رود

سايه او از سر من مي‌رود

از تن من مي‌رود آرام من

واي خدا خسته و مضطر شدم

واي خدا بي‌ علي اكبر شدم

واي خدا ديده ز خون‌تر شدم

روز شده در نظرم شام من

تيغ جفا بر سر او جا گرفت

ز صدر زين به خاك مأوا گرفت

جامه زخون، لاله صحرا گرفت

سوخت شرار غمش اندام من

رَخت شهادت به تو زيبنده باد

دولت تو دولت پاينده باد

دشمن تو خوار و سرافكنده باد

اي گل زيبنده‌ي دامان من

بگو تو «با مشكي» نوحه سرا

ذكر علي اكبر نيكو لقا

شاه شهيدان به صف كربلا

گفت كه اي مايه آرام من

عباس دلي كه پاي بست تو بود

مشتاق لقاي حق پرست تو بود

آن‌روز چه كرده‌اي كه فردا زهرا

اسباب شفاعتش دو دست تو بود

 

 

نوحه‌ي حضرت ابوالفضل (ع)

اي عمّ خوب باوفا يا ابوفاضل

سقاي دشت كربلا يا ابوفاضل

اي زور بازويت چنان حيدر صفدر

اي تيغ و شمشيرت چنان فاتح خيبر

اي شير سرخ كربلا  اي غضنفَر

اي ياور آل عبا يا ابوفاضل

تا سايه لطفت بود بر سر طفلان

تا همچو تو عمي بود ياور طفلان

آسوده باشد اي عمو خاطر طفلان

اي مونس و ياور به‌ما، يا ابوفاضل

با آنكه باشد بي‌شمار لشكر عدوان

پشت عدو از صولت تو بود لرزان

تو ساقي لب تشنگان، ما چنين عطشان

مي‌نالم از اين ماجرا يا ابوفاضل

لشكر فراوان آمده اندر اين صحرا

بنگر شده در اين زمين محشري برپا

خيز اي علمدار و نما دفع اين اعدا

اي عم خوب و باوفا يا ابوفاضل

جان عمو از تشنگي بي‌قرارم من

از ناله‌ي اين كودكان دل فكارم من

از داغ روي اكبرم داغدارم من

كو قاسم نيكو لقا يا ابوفاضل

جان عمو اصغر بود از عطش نالان

در خيمه‌ها شد قحط آب جمله لب عطشان

برگير مشك آب را، رو سوي ميدان

آبي بياور بهر ما يا ابوفاضل

اين آب مي‌باشد روان ما چنين تشنه

با قلب سوزان و دلي آتشين تشنه

طفلان نشسته گرد هم دل‌غمين تشنه

تا كي در اين حاليم ما يا ابوفاضل

رو كن به‌سوي شط آب از ره ياري

بر ما نما جان عمو تو مددكاري

به‌رهان تو ما را اي عمو زين گرفتاري

در اين زمين پر بلا يا‌ابوفاضل

در جَنب اين آب روان تشنه كامم من

از ظلم اين قوم خسان تشنه كامم من

از تشنه كامي الامان تشنه كامم من

اي سرور اهل وفا يا ابوفاضل

يا رب به حق مرتضي حيدر كرّار

يا رب به حق حرمت عترت اطهار

دِه حاجت «بامشكي» و جمع اين حضار

قسمت نما در كربلا يا ابوفاضل

 

 

نوحه‌ي ميدان رفتن امام حسين (ع)

 چون شاه مظلومان حسين عازم به ميدان شد     شه سوي ميدان شد

زينب برون از خيمه‌ها به آه و افغان شد                زينب در افغان شد

چون شاه مظلومان حسين شدعازم ميدان         آن سرور خوبان

تا جان و هستي را كند در راه حق قربان              آن عاشق جانان

زينب برون شد از حرم با ديده گريان                    با ناله و افغان

گفتا برادر صبر كن حالم پريشان شد                  شه سوي ميدان شد

 

جان برادر صبر كن بوسم گلوي تو                      قربان روي تو

تا گل بچينم بار ديگر من ز روي تو                      بوسم گلوي تو

دارم به لب تا زنده هستم گفت‌وگوي تو              ذكر نكوي تو

از فاطمه بر من سفارش حق قرآن شد              شه سوي ميدان شد

 

سر تا به‌پا، محو لقاي حق شدي جانا                 اي زاده‌ي زهرا

آخر تو ما را بر كه بسپاري در اين صحرا                اي عاشق يكتا

اصحاب و يارانت همه شد كشته‌ي اعدا              ماندي تك و تنها

جان‌ها به قربانت چرا حالت پريشان شد            شه سوي ميدان شد 

 

بعد از وداع خواهرش‌،آن شاه مظلومان               شد جانب ميدان

آمد ميان لشكر كين، خسرو خوبان                   با ناله و افغان

گفتا منم سبط پيمبر حجت يزدان                     اي قوم بي‌ايمان  

كشته همه ياران من در اين بيابان شد             شه سوي ميدان شد

 

زد ظالمي سنگ جفا بر جبهه‌ي آن شاه         آن رشك مهر و ماه

خون گشت جاري از جبين آن ولي الله            آن مظهر الله

تيري به قلبش آمد از شصت عدو ناگاه            لرزيد مهر و ماه

افتاد از زين بر زمين زهرا پريشان شد             شه سوي ميدان شد

 

جسم شريفش پاره پاره از جفا گرديد              محشر به پا گرديد

از تيغ شمر بي‌حيا رأسش جدا گرديد               وقت عزا گرديد

چون ماه رأس انورش بر نيزه‌ها گرديد               يا رب چها گرديد

جسم شريفش از جفا پامال اسبان شد          شه سوي ميدان شد

 

«بامشكيا »كن ناله از بهر شه عطشان          داري به تن  تا جان

خاك عزا بر سر نما با ديده‌ي گريان                 اي آه و صد افغان

گرچه حسين شد كشته اما زنده شد قرآن      جان‌ها بر او قربان

كز نهضت او زنده اين اسلام و قرآن شد           شه سوي ميدان شد

 

 

آمدن حضرت زينب(س) در قتلگاه

 قربان جسم بي‌سرت، اي حسين جانم

در خون فتاده پيكرت، اي حسين جانم

آه از دمي كامد به صد شيون و غوغا

اندر ميان قتلگه زينب كبرا

افتاد چشمش بر تن بي‌سر مولا

گفتا فدايت خواهرت، اي حسين جانم

گفت اي برادر جان شود خواهرت قربان

افتاده‌اي در خاك و خون با تن عريان

كشتند و اعدايت چرا با لب عطشان

اي من به قربان سرت، اي حسين جانم

جان اخا كو لشكر و كو سپاه تو

كو اكبر نيكو لقا قرص ماه تو

كو اصغر شش ماهه‌ي بي‌گناه تو

كو آن امير لشكرت، اي حسين جانم

آب از چه رو شد بسته بر روي طفلانت

قربان آن چشم‌تر و كام عطشانت

كو خيل ياران تو و كو جوانانت

 

كو قاسم و كو اكبرت، اي حسين جانم

دست علمدارت فتاد ؛آه و از پيكر

جسمت فتاده بر زمين غرقه خون بي‌سر

نالد ز داغت فاطمه گويد اي مادر

كو اكبر و كو اصغرت، اي حسين جانم

جان برادر چون روم از كنار تو

عريان گذارم بر زمين جسم زار تو

گشته اسير اين خواهر داغدار تو

بر نيزه مي‌بينم سرت، اي حسين جانم

جان برادر خواهرت بي‌معين گشته

از داغ اين لاله رخان دل غمين گشته

زار و گرفتار كف ظالمين گشته

او را بَرَند از كشورت، اي حسين جانم

اي كاش مي‌مردم ز غم در كنار تو

اي كاش مي‌كردم اخا جان نثار تو

هرگز نمي‌ديدم چنين جسم زار تو

افتاده در خون پيكرت، اي حسين جانم

روزي به دوش مصطفي بوده جاي تو

روزي به آغوش علي متّكاي تو

مي‌گفت زهرا مادرم لاي و لاي تو

شد خونبهايت داورت، اي حسين جانم

با مشكيم! چشم عطا بر شما دارم

تا زنده باشم بر حسين من عزادارم

در سر هواي ديدن كربلا دارم

قربان قبر اطهرت، اي حسين جانم

 

 

نوحه‌ي حضرت زينب (س)

 اي قهرمان كربلاـ زينب اي زينب

فخر علي مرتضي ـ  زينب اي زينب

اي زينب غم مبتلاـ اي دختر شير خدا

اي يادگار مرتضي زينب كبري

اي مظهر صبر و رضا دختر زهرا

اي قهرمان كربلا، عصمت صغري

اي كوه تسليم و رضا زينب اي زينب

مانند تو غم كس نديد اندرين عالم

عالم شده از محنتت، غرقه‌ي ماتم

فارغ نبودي از بلا و محن يكدم

در اين جهان پر بلاـ زينب اي زينب

باشد مصيبت‌هاي تو از عدد بيرون

هر كس كند ياد از غمت مي‌شود محزون

از هر كسي باشد غم و محنتت افزون

غم‌هاي تو داند خداـ زينب اي زينب

در كربلاي پر بلا غم فزون ديدي

جسم عزيزان را همه غرقه خون ديدي

دشت بلا را وه عجب لاله‌گون ديدي

اي قهرمان كربلاـ زينب اي زينب

ديدي تن پاك حسين بر زمين عريان

بي سر فتاده بر زمين آن شه عطشان

نشناختي جسم و را گفتي با افغان

آيا توئي جان اخاـ زينب اي زينب

آيا حسين من توئي؟ اي تن عريان

نور دو عين من توئي؟ اي شه عطشان

خاكم به‌سر باد از غمت اي برادر جان

اي زاده‌ي شير خداـ زينب اي زينب

جسمت فتاده بر زمين اي برادر جان

رأست به‌نوك نيزه ها در كف عدوان

افتاده‌ام جان اخا در كف دو نان

گشتي اسير و مبتلاـ زينب اي زينب

گفتي برادر جان چه شد نوجوان اكبر

بر گو علمدارت چه شد زاده‌ي حيدر

كو قاسم نوكدخدا گو چه شد اصغر

مي‌نالد از اين ماجرا زينب اي زينب

«بامشكيا» كن ناله بر شاه مظلومان

ريز اشك غم در ماتم آن شه عطشان

زينب بگفتا با فغان اي برادر جان

خواهر شود بر تو فدا زينب اي زينب

 

 

نوحه‌ي اربعين امام حسين (ع)

 ياران دوباره اربعين آمد        باز اربعين آمد

از شام زين العابدين آمد      دل‌ها غمين آمد

باز اربعين شد اي عزاداران

دل‌ها غمين شد اي عزاداران

زينب به همراه همه طفلان

در كربلاي شاه دين آمد

شد اربعين شاه دين امروز

شوري به پا شد در زمين امروز

دل‌ها بود زار و غمين امروز

چون اربعين شاه دين آمد

زينب بيامد با دو صد افغان

بر سر زنان با ديده‌ي گريان

اندر سر قبر  شه عطشان

گريان و زار و دل غمين آمد

گفت اي برادر خواهرت آمد

آن خواهر غم پرورت آمد

بعد از اسيري در برت آمد

نالان ز ظلم ظالمين آمد

بس عقده‌ها اندر گلو دارم

با تو هزاران گفت‌وگو دارم

نزد تو شكوه از عدو دارم

بر من چه‌ها در اين زمين آمد

جان برادر خواهرت شد پير
از ظلم اعدا شد ز جانش سير

باشم ز داغت خسته و دلگير

غم‌ها به جان من عجين آمد

آورده‌ام طفلان تو يكسر

غير از رقيه آن گل پرپر

افتاد از پا چون بديدت سر

داغش به قلب آتشين آمد

اي كاش مي‌مُردم كنار تو

اي‌كاش جان كردم نثار تو

قربان جسم پار و پار تو

مهرت نجات مؤمنين آمد

«بامشكيا» از دل فغان سر كن

از اشك ماتم دامنت تر كن

ياد از حسين آن شاه بي سر كن

گو شافعت در واپسين آمد

 

 

نوحه‌ي امام حسين(ع)

ماجمع پريشان كه عزادار حسينيم          عزادار حسينيم

محزون و جگر خون و دل‌افكار حسينيم      ز جان يار حسينيم

ما جمع عزادار شه تشنه لبانيم

در ماتم شاه شهدا گرم فغانيم

گريان ز غم خسرو گلگون كفنانيم

نالان ز دل و از مژه خونبار حسينيم

ما را نه سر سير صفا و چمن و باغ

ما را نه به دل شوق و هواي زَغن و زاغ

چون لاله دل ما بود از قتل حسين داغ

ما بلبل‌كان صف گلزار حسينيم

جان و دل ما واله و شيداي حسين است

نقش دل ما مهر و تولاي حسين است

ما را به جگر ماتم سقاي حسين است

ما سينه‌زنان بهر علمدار حسينيم

داريم به دل حسرت ناكامي اكبر

آن سرو دل‌آراي حسين شبه پيمبر

در عهد جواني شده صد پاره زخنجر

افسرده‌ي آن نوگل بي‌خار حسينيم

چون ياد بياريم ز دامادي قاسم

خون از مژه باريم ز ناشادي قاسم

افتاد ز پا قامت شمشادي قاسم

در ماتم داماد وفادار حسينيم

ما را ز غم اصغر بي‌شير فغانست

چون حَنجر خشكش بدم تير نشانست

محروم هم از شير هم از آب روانست

در تعزيه‌ي طفل لبن‌خوار حسينيم

چون ياد بياريم ز احباب و ز انصار

روز دل ما مي‌شود از غم چو شب تار

فخريه نمائيم كه ما جمع عزادار

ز احباب حسينيم و ز انصار حسينيم

يا رب بده توفيق شرف تا به ديارش

كز شوق زيارت بنمائيم مزارش

فخريه نمائيم به دربار و جوارش

صد شكر كه ما شيفته و زار حسينيم

يارب ز عطا اجر تو بر اهل عزا ده

اندر خور شأنت همه را مزد و بها ده

توفيق خراسان رضا را به رضا ده

ما جمع چو «سَرّاج» عزادار حسينيم

 

                        

ورود حضرت ابا عبدالله الحسين (ع)به‌كربلا

چون حسين آن شاه وسلطان سخاء

گشت وارد در زمين كربلا

اسب آن شه از تك و رفتار ماند

كرد اعلام جفاءوابتلاء

شه عوض فرمود اسب خويش را

اسب‌ها كردند اعلام بلاء

هفت اسب تيز تك ماندند سرد

گشته بودند عاري از مهر و صفا

شه بپرسيد از يكي پير محل

نام آن دشت و زمين پر جفاء

پير گفتا خسروم معذور دار

نام اينجا هست دشت كربلا

شاه گفتا اين زمين كربلاست

آب وخاكش با دل و جان آشناست

بار بگشائيد اينجا كربلاست

عطر او بر روح و جان ما شفاست

بار بگشائيد خوش منزل گهيست

منظرش از بهر ياران آشناست

كربلا باشد مناي يار من

كربلا طور تجلّي گاه ماست

كربلا دشت محن دشت بلاست

قتلگاه و مقتل ياران ماست

كربلا باشد برايم مقتلم

كربلا ميعاد جان بازي ماست

كربلا از عرش اعلا برتري

خاك تو از بهر ما عين شفاست

در هوايت، كربلا جان مي‌دهم

واديت آن كعبه دل‌هاي ماست

 

 

در مدح حضرت ابالفضل(ع)

خدا عباس را عالم گشا كرد

خدا عباس را مشكل گشا كرد

بود دست خدا دستان عباس

بود تيغش مثال تيغ الماس

ابي الفضل شجاع دادگستر

كند در جنگ سبقت بر برادر

دلش صاف و رخش ماه و صفا رو

جهان از عطر او گرديده خوشبو

اگر دستان او دست خدا نيست

چرا جز غير او مشكل گشا نيست

به ميدان شهادت شير دادار

بود در كربلا سَقّاءو سردار

رخ ماهش صفاي بزم ياران

بود دستش مدد اندر سواران

برادر را غلام و بنده و دوست

ولي غير از علي شير خدا اوست

دلم خواهد ضريحش را ببوسم

به‌خاك مقدمش بر افكنم پوست

منم عبد ابي الفضل دلاور

خدايا كن قبول اي حي داور

به روي ماه تو مفتون و مستم

يقين من شيشه عمرم شكستم

تو اي ماه بني‌هاشم چه خوبي

نديدم مثل تو اندر نكوئي

حسين را مثل تو سالار باشد

براي او گرامي يار باشد

تو رعنائي، تو سقّائي، تو شاهي

به خيل خوبرويان همچو ماهي

دلارامي ،گل‌اندامي، عزيزي

نديدم مثل تو اندر غريزي

غم مهرت به قلبم لانه كرده

مرا عشق توام ديوانه كرده

جهان عباس را مير صفا كرد

مهين سالار دشت كربلا كرد

حسين باشد برايت واله ورزد

تو را مير سپه در كربلا كرد

بود دشمن ز تيغت ديده بيدار

به‌فكر جنگ خود در روز ديدار

به‌روز معركه گشتند موران

بيافتادند در پاي ستوران

به تيغ تو ابي الفضل دلاور

بگشتند جملگي بي دست و بي سر

به نهر علقمه آبي نخوردي

لبان تشنه‌،اي شه جان سپردي

كنار علقمه بي دست عباس

فتاده تشنه لب از تيغ الماس

حسين آمد به بالين و كنارش

عيان ديد بي سر و بي‌دست و بالش

بگفتا اي خدا پشتم شكسته

تن عباس من از تيغ خسته

خدايا عمر اين عالم نخواهم

پس از اين غصه ام ديگر نكاهم

چه سازند كودكان بي‌گناهم

چه سان باور شود ديگر كه شاهم

 

 

در زبان حال حضرت ابي الفضل (ع)

در آسمان كربلا چو ماهم

عباسم و امير اين سپاهم

من عاشق حسينِ كم سپاهم

من خادمم به درگه حسيني

 و الله اِن قطعتموا يميني

سَقّايم و سَقّاي كودكانم

از تشنگي خشكيده اين لبانم

يا رب مدد كن تو به بازوانم

سيراب سازم خيل مه جبيني

 و  الله ان قطعتموا يميني

دستم شده از تن جدا به پيكار

ياري كن اي خدا مرا در اين بار

يا رب بشو بهر حسين من يار

جان اخا شايد مرا ببيني

 و الله ان قطعتموا يميني

من حامي حسين با وفايم

من پور شاه ملك لا فتايم

جنگم براي دين رهنمايم

بهرم بود دين خدا يقيني

 والله ان قطعتموا يميني

دستم اگر گشته جدا ز پيكر

باشم قوي و محكم و دلاور

بهر حسين باشم مهين برادر

من خادمم يك خادم اميني

 و الله ان قطعتموا يميني

يا رب مدد كن اين فرس به رانم

اين مشگ آب در خيمه ها رسانم

ترسم خدا در آرزو بمانم

پُر كرده قلبم آه آتشيني

 و الله ان قطعتموا يميني

من ترسي از اعدا بدل ندارم

عباسم و من مرد كارزارم

خم از عدو برابر وان نيارم

گر پر شود يك لشكر لعيني

و الله ان قطعتموا يميني

گشته دو دست من جدا چو از تن

بر چشم من آمد خدنگ دشمن

فرقم شكسته از عمود آهن

عباس را ديگر حسين نبيني

و الله ان قطعتموا يميني

 

 

درباره‌ي حضرت علي اكبر (ع)

هر آنكس عشق روي يار دارد

هواي ديدن دلدار دارد

ببايد جامه را در خون كشيدن

پس آنگه وصل و روي يار ديدن

علي اكبر گل دنياي سر مد

مهين شهزاده‌ي آل مُحَمّد

رُخش ماه و قدش چون سرو شمشاد

جمالش عقل و دين را داده بر باد

تو كه شاهي تو كه ماهي علي جان

نديدم مهر خي چون تو بدوران

قد سروت مثال قَدّ احمد

رخت آئينه‌ي روي محَمّد

پدر را نور چشم و نور عيني

دُرِ دردانه‌ي پاك حسيني

مرا عشق علي ديوانه كرده

ز كوي و خانه‌ام بيگانه كرده

اول رزمنده و شير مبارز

ز آل مصطفي او گشت حائز

حسين رو بر رُخَش ماليد و ناليد

علي جان مثل تو،كِي مي توان ديد

دل بابا ز داغ تو كباب است

ز بعد مرگ تو دنيا سراب است

خداوندا به حق اين دلاور

ببخشا جرم ما اي حَيّ داور

 

 

در مدح و مرثيه‌ي حضرت قاسم (ع)

بود قاسم مرا هم مير و سردار

غم او قلب ما را كرده بيمار

رخش ماه و دلش نور و لبش قند

رُبايد قلب ما هنگام لبخند

گل احمد، مَهِ حيدر زهرا

بود دسته گلي از آل طه

حسن را زاده‌اي با فضل و تقوي

خلايق آمده بهر تماشا

اگر چه او يتيم و بي پدر بود

پدر باشد براي خلق دنيا

شجاعت را ز مولا ارث برده

حسين آمد به امدادش بهَيجاء

ولي او شير يزدان و خدا بود

دفاع از جان خود مردانه فرمود

و اعداء هم زحَدّ خود فزون كرد

شمار دشمنان درياي خون بود

خروشيد و بكوشيد و درو كرد

دل مير ابن سعد را غرق خون كرد

يكي نامرد دون از خيل كفّار

به نيزه، پهلويش را خست بسيار

عزيز ما ز روي زين بيفتاد

عمو را صبر و طاقت رفت از ياد

حسين رو بر رخش ماليد و ناليد

درخت صبر او همواره‌ باليد

دلم از بهر تو درياي خون است

غم مرگ توام از حَدّ فزون است

 

 

درباره‌ي حضرت علي اصغر (ع)

امير ما بود شهزاده اصغر

امير ما بود مير دلاور

شجاعت را براي ما نشان داد

به‌روي دست شه خنديد و جان داد

دل مادر براي او كباب است

ز داغش چشم شه مملوّ آبست

بود يك دسته گل از باغ زهرا

و يا خورشيد حق از آل طه

وراشه روي دست خود نگه داشت

ز رنج وآه دل، او پرده برداشت

كه اي مردم عليّ من صغير است

لبش تشنه و عالم را دليل است

اگر رحمي براي من نداريد

علي را لااقل سيراب سازيد

چه قوم ظالمي بي رحم و خونخوار

ستمكار و پليد جاني جفاكار

دل سلطان دين آخر شكستند

گلوي نازكش با تير خَستند

حسين فرمود اي حق داور من

خداوند رحيم و سرور من

علي از دست من رفته خدايا

مجازات ستمكاران بفرما

 

 

در ره بستنِ حُرّ، بر حضرت امام حسين (ع)

به‌راه كربلا در راه بودند

حسين و ياوران همراه بودند

بنا گه گفت مردي بوستان است

جماعت ناظر آن خطّه بودند

بگفتا ديگري از دشمنانند

سپاه دشمنان نزديك بودند

همه بُد نيزه ها و گوش اسبان

كه از دور جلوه بستان نمودند

چو نزديك آمدند آن لشگر كفر

ز كوفه لشگري در راه بودند

امير آن جماعت، شخص حرّ بود

كه مأمور تقابل گشته بودند

بگفت حرّ، اي شهنشاه عدالت

كه دنيا بهر تو سرگشته بودند

شدم مأمور، تا منعت نمايم

همه لشگر بر اين مطلب شهودند

نبايد تو به كوفه رونمائي

برايت كوفيان قومي عنودند

امير گفته نبايد كوفه آئي

اگر چه دعوتت بنموده‌بودند

بفرمود آن شه و سلطان ابرار

مرا دعوت به كوفه كرده‌بودند

اگر گوئي كه من كوفه نيايم

و اين قوم بي وفا در دهر بودند

كنون ره دِه كه برگردم از اينجا

عجب اين قوم عصيان ها نمودند

بگفتا رخصت برگشت هم نيست

به تعقيبت مرا مأمور نمودند

تو بايد در كنارم باشي اي شاه

ز كوفه، حكم اين گونه نمودند

بفرمود مادرت بهرت بگريد

چنين ظلمي برايم كي ستودند

بگفت حرّ گر ببردي نام مامم

به‌غير تو اگر در دهر بودند

ببردم نام مامش بي تأمل

به‌غيرت نام حرّ مي ستودند

ولي مام تو زهراي بتول است

ملائك بهر او شيداش بودند

نيارم نام او جز با جلالت

كه عالم خاك زير پاش بودند

بفرمود پس چه سازم مرد پيكار

كه رأفت بهر قسمت كرده‌بودند

بگفت،بايد بپرسم از اميرم

كه مأموران مطيع امر بودند

به وقت ظهر علي اكبر اذان گفت

حسين بر قوم امامت مي‌نمودند

بفرمود تو نماز با لشكرت خوان

بگفتا ني تو را بر ما ستودند

همه ما اقتداء بر تو نمائيم

دل ما را به مهرت بسته‌بودند

حسين جان مقتداو پيشوايي

دل و قلبم بر اين مطلب شهودند